صبح از اولش دلگیر بود  از صدای کلاغهایی که اتگار بر سر مزاری  میچرخند  تا درختانی که گویی رنگ سبزشان بی فروغتر از دیروز بود تا .....امروز از صبح از اولش دلگیر بود از پلیسی که انگار صوتش صدا نداشت تا رفتگری که کنار تپه ای از زباله های شب قبل با جارویی که انگار مثل دندان شیری کودکان دانه دانه بود چمباتمه زده بود تا.....صبح از اولش دلگیر بود تا ظهرش که با صدای ناله های فرزندان  مغازه دار  کنار کوچه  که پدر را برای آخرین بار با مغازه اش وداع میدادند و نعشکشی که منتظر بود او را  به خاک سرد بسپرد تا .... ؟نه با این همه دلگیری ،دیگر دلگیر دروغها نیستم  که نکند  نتوانم همانند مرد مغازه دار نگران دلگیری فردایم باشم .