برای دوست عزیزم حورا
زمانی میشود که در کوچه های بن بست زندگی اسیر می شویم و توان یاری می خواهیم از کسی که نمی بینیم اما به یارییش امید داریم .گاهی دستانش را میبینیم و خوشحال از اینکه صدایمان در آسمان پیچیده و گاهی مایوس از بدست آوردن خواسته ها ولی همچنان صدایی در درون میگوید باز مصرانه به آسمان نگاه کن .در این شکی نیست که شریعتی زمانی این جمله را که {افسونش میکند کسی را که نمیبیند ولی میداند که هست }زمانی گفته است که گره ای باز شده بود از کارش ولی تو ای عزیز در این دنیایی که پدر به پسر رحم نمیکند و لیلی کشی آسان شده هیچ دری نیست بجز آسمان بالای سرت که چقدر آرامش می یابی زمانی که درد و دلت را به کسی میگویی که میدانی رازدارست که آشاید جایی جاده آسفالت زندگی خاکی میشود و لی در جایی دارد برایت بزرگراهی می سازد که هیچ دست اندازی را نمیتوانی در آن پیدا کنی .ودر آخر کسی فراموش نمیشود مگر اینکه فراموش کند .
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....
اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
(لئو بو سکا لیا)
صبح از اولش دلگیر بود از صدای کلاغهایی که اتگار بر سر مزاری میچرخند تا درختانی که گویی رنگ سبزشان بی فروغتر از دیروز بود تا .....امروز از صبح از اولش دلگیر بود از پلیسی که انگار صوتش صدا نداشت تا رفتگری که کنار تپه ای از زباله های شب قبل با جارویی که انگار مثل دندان شیری کودکان دانه دانه بود چمباتمه زده بود تا.....صبح از اولش دلگیر بود تا ظهرش که با صدای ناله های فرزندان مغازه دار کنار کوچه که پدر را برای آخرین بار با مغازه اش وداع میدادند و نعشکشی که منتظر بود او را به خاک سرد بسپرد تا .... ؟نه با این همه دلگیری ،دیگر دلگیر دروغها نیستم که نکند نتوانم همانند مرد مغازه دار نگران دلگیری فردایم باشم .
بی تو مهتاب شبی.....
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف ، شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
یادم آید تو به من گفتی:
- « از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش، فردا که دلت با دگران است!»
با تو گفتم :
-« حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پیش تو!؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من، نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم،
همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق، ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم
نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
تست خلاقیت
سلام.قرار بود 1 هفته ای جواب تست خلاقیت آقا گاوه رو براتون بزارم ال وعده وفا .
کافی بود چوب کبریتارو بطرف داخل عوض میکردین طرف سره آقا گاوه بطرف چپ عوض میشد.
در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:
آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست
و خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست(دکتر علی شریعتی)