ماجرای من و فال فروش
خانوم ،جون مادرت یه دعا بخر .نگاهی به صورت گوشت آلودش انداختمو بدون هیچ عکس العملی از کنارش رد شدم که دوباره صدا اومد خاله تو رو خدا یکی بخر دیگه .2 دقیقه نگذشته بود که شدم خاله .منم که عموما از پسر بچه های تپل خوشم می یاد دلم نیومد و خر شدم .واستادم تا اومد گفتم عزیرم همه اونایی که تو داری رو من قبلا خریدم که با حالت طلبکارانه به چشمام زل زد که اگه راست میگی بگو کدومارو داری احساس کردم که بازم درصد مهربونیم داره بالا میره و این خپل هم داره سوء استفاده میکنه ولی یه چیزی بهم میگفت جوابشو بدم .با حالت رسمی تر گفتم که دعای جوشن و دارم . فرج رو دارم ون یکادو دارم ...که پرید وسط حرفم که چی میشه از هر کدوم 2 تا داشته باشی .اونوقت بود که احساس کردم پر رو شده و باید ردش کرد که دیدم با صدای بلندتر میگه : الهی که داری میری ماشین بهت بزنه و بمیری .خندم گرفته بود تو 5 قیقه از خانوم و خاله و ... تبدیل شدیم به میت .حالا من مونده بودم و یه عالمه بد بیراه که به خودم میدادم که چرا دلم به حال آدما اینقدر می سوزه .