صبح بود .کلاغها در آسمان  قارقار میکردند که ای کاش بلبی و مرغ عشقی وفنچی ....بجای آنها بود .طبق معمول  با چشمانی  کر کره ای  می خواهم بروم سر کار .آنقدر خسته ام که پله ها را 2 تا یکی  می آیم  و در شرف سقوط بودم .....که نه انگار اسمم اشتباها در لیست جناب عزرائیل  درج شده بود . عزرائیل که نه بچه عزرائیل  چون اگر می افتادم فقط   فلجی نصیبم میشد.سعی میکنم کر کره ی چشمانم را بالا بکشم  ولی انگار نخش گیر کرده . در را باز میکنم انتظار دیدن  یک لباس نارنجی  با جارویی که شبیه مجمع الجزائر گوآتمالا ست را دارم   که انگار  او هم روزها را 2 تا یکی که چه عرض کنم چند تا یکی  رد میکند .

بوی بهار نارنج می آید ..... بهار نارنج .... دیگر احساس میکنم سلولهای خاکستری که سهل است سفید و قرمزو . سبز.......... هم تحلیل رفته اند .آخر پائیز را چه به بهار نارنج .پس این بوی چیست؟ صدای  خنده است  که با عطر  بهار نارنج  قاطی میشود .آنوقت میبینی دخترکانی که  فارغ از مدرسه  با خیالی آسوده   در حال عشوه کردن هستند ؟ اوه منبع را یافتم .آن یکی  اسپره اش  را تا نیمه از کوله اش بیرون کشیده و دارد با آن دوش میگیرد و آن یکی یکی  میز پیغامهایی را دریافت میکند  که گوشیش را بالا و پایین میکند .پس پسران کجا هستند ؟......

آه ای مجنون  و فر هاد کجائید  که اختراع موبایل را ببینید .ببینید که دیگر نیازی به کندن کوه و چوب خوردن نیست  فقط برای چند لحظه  صدای یار .

ببینید که تمام جینگول بازیهای عشق را که همان قلبهای قلمبه شده ی تیر خورده یا تیکه تیکه شده را با این وسیله میشود به یار رساند .

در فکر مجنون بدبخت و فرهاد بخت برگشته بودم  که چشمانم به جمال پسرها  منور شد .غلط نکنم  همسن و سال بودند .پسرهایی با موهایی همانند  سبزه عید که یک روبان  قرمز کم داشت برای پاپیون زدن که سبزه کامل شود و شلوارهای  که از ترس سرت را باید پایین بیاوری چون هر آن امکان سقوطش  وجود دارد و کیف کجی که انگار چند تا آخر داخلش انداخته که از سنگینی هم طراز زمین شده و روانه شده به سوی دختران .

دیگر بوی نارنج نیست (.بوی ناب جوانی و عشق است که می آید . )